زرت و پ رت

 

 

... گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم ...

من سیاهی می شوم با موهای وزوزی و ریش های از ته تراشیده و دماغ پهن و یک گیتار چوبی که خودم ساختمش. شب های کارخانه، بین شیفت ها که وقت می کنیم قهوه ولرم بنوشیم در لیوان های استیل بزرگ دسته دار با گیتارم آن جماعت کاسه توآلت ساز را میخکوب می کنم و زخمه هایم، اما وقتی می برندم به استودیو با آن ریش های از ته تراشیده و یقه اسکی، حتی جرات نمی کنم سر بلند کنم موقع اجرا و گند می زنم. سیاهی هستم با موهای وزوزی که "شی" از برم رفته و این بار نمی دانم به کجا. مگر دلیل همه شکوه های عالم چیزی غیر از این است؟ بی بی سی این را فهمیده، اما نمی تواند حالیم کند که او هم فهمیده. "شی" رفته و روشنایی ای در کار نیست. جرات نمی کنم خطوط خالی ترانه ام را کامل کنم و تیلیک تیلیک عرق می ریزم روی گیتار چوبی که باد کند.


Bill Withers - A'int No Sunshine

Youtube


# 3



دوره زمونه بدجوری دلگیر شده، دل زخم کن شده، یه زمونی فحش حرمتی داشت، دل آدم رو وا می کرد، دیگه بعد سربازی فحش هم حرمتش رو از دست داده، مث بقیه حرفا شده که از دهن در می آد. مثلا وقتی می گی شاشیدم توش انگار که گفته باشی وای چه بده. فرقی نداره. قالب کلمه جلوی معنا کم می آره، انقد متنفری که گاهی فقط می تونی تف کنی و بغض. وقتی ام که دلت می گیره که فحشا می رن قایم می شن تو پستو. بدم نیست زیاد. دلم یه کوه بلند می خواد که وایسم رو تیزی نوک قله اش و انقد جیغ بزنم که حنجره ام از تو دماغم بزنه بیرون. دلی که می خواستم بزنم لت و پارش کنم بندازمش کنج سینه آخر زد لت و پارم کرد، دیدی؟


# 0



وقتی شاهزاده مونونوکه میازاکی را تماشا می کردم، تمام مدت همسایه هایم خون هم را می نوشیدند، طوری که می ترسیدم از کوبیدن تنهایشان دیوار خراب شود و ناگهان بیافتند وسط خانه ام. شب های جمعه، به جای اینکه قوه باهشان بجنبد و خون در آلتشان، خون در حنجره و مشت بازویشان می جنبد و انگار نه انگار که از خون همند بلکه دشمن خونی، عربده، جیغ، گریه، صدای کشیده ها و مشت و کوبش تنهایشان به دیوار و سقف و زمین. سعی می کنم فراموششان کنم. مثل بقیه فیلم های میازاکی، که خیلی وقت بود هوسش را کرده بودم، عالی بود.

These days, there are angry ghosts all around us. Dead from wars, sickness, starvation, and nobody cares. So - you say you're under a curse. So what, so's the whole damn world.


# 1



امروز که پرونده ها و نامه ها دور گردنم پیچیده بودند و آقای نخبه از پاچه ام آویزان بود، گوشکی هم به صدای از ته چاه "قافله سالار" لطفی داشتم که خودم تازه برده بودم. دیدم آهنگ آشناست، واقعا همان ملودی بود، "باز آمد باز آمد" اندی و کوروس که حدود هفده سال پیش می شنیدم و دوست داشتم. به شرکت که رسیدم جستجو کردم و همان ترانه هفده سال پیشی را پیدا کردم که کاشف شد با یکی از بامزه ترین کاور های موسیقی فارسی روبرو شده ام. نتیجه را هم این پایین می گذارم بلکه شما هم محظوظ شوید. نمی دانم کدام اول بوده و کدام وسط و کدام آخر، نکته جالب این است که سه نفر (یا گروه) در سه موقعیت موسیقیایی و فرهنگی کاملا متفاوت این ترانه را کاور (یا اجرا) کرده اند. شرط می بندم لطفی کار اندی و کوروس را نشنیده بوده است.




# 0



این داستان برای کارگاه داستان با این موضوع


# 0



نمی دانم خوبم یا بد، حالم را می گویم، نمی دانم. حس می کنم شب هایم باید سک*ی تر شوند، یک اتفاقی حتما می افتد اگر بشوند. دوست دارم این روز ها بیشتر سعدی بخوانم و با کسانی که دوست دارم گپ بزنم و قدم هم بزنم با ایشان. با بعضی ها هم دوست دارم بخوابم، ولی مشخصا برنامه روز هایم را بر اساس این فهرست نمی نویسند، شکر خدا خوب است، خدا را شکر می کنم.
من آدمی هستم که پیچیده شده ام در ماکارونی، شبیه کرمی که به دیگ ماکارونی افتاد و ذوق زده شد، من هنوز نمی دانم این ها که به سرم می آید و از سر می گذرانم چطور است، عسر است یا یسر؟ ولی خدا را شکر.
امروز ذوق زده شدم و نزدیک بود عطری که همکاران خریدند در همان فاصله کوتاهی که بیرون زدم شیرینی دانمارکی بخرم و برگردم، همان ذره محبتی که بویش را می فهمیدم اشک به چشمم بیاورد که زودی آن طرف تر دعوا شد و بحث در گرفت و اشک من هم به مژه نرسیده پیچید و برگشت در گلو که در یکی از همین شب های نگهبانی (یا نجهبانی با همین جیمی که ما فارس ها می گوییم!) ولش کنم برود و در سبیل هایم لانه کند. هنوز از چاردهم بهمن انتظار دارم که روز بخصوصی باشد، که می شود هم بیشتر.
وارد شدم به بیست و نه سالگی، و واعظ شیب دارد گلو جر می دهد بر بناگوشم، آنقدر که شرم می کنم و خانواده سابقم را اهل و عیال پدر خطاب می کنم. زر هم زیاد می زنم. هر چه باشد. دلم هم چندی است زرت و پرتش بلند شده، وقتش نزدیک می شود که بزنم دوباره ناکارش کنم بیافته یه چند سالی کنج سینه خونین و مالین، زپرتی مفنگی. بهع


# 0



ربیع الاول و ربیع الثانی آن سال هر دو به خریف اوفتاده بود و برگ از درختان، چونان که اشک از چشم من در هجر تو می ریخت. پیغام از آن سوی نهر رسید که رعیتی به چنین خریف چنان عظیم هنوانه ای در خاک یافته که الباقی رعایا از حیرت چشم دریده و انگشت خاییده اند. عزم کردم ببینم بلکه حالم بگردد، گردید و بتر شد. راه گل بود و سخت، استر زیر من و دلم که سنگین تر می شد جا به جا از رفتار می استاد و به خون جگر باز حرکتش می دادم.

هندوانه انگار جنینی در رحم مادر مرده کبود بود و موحش، از خاک بر آورده بودندش و به کپه خاک کوچکی یله اش داده بودند، کج بود و مریض می نمود. نگاهش که می کردی انگار به زبان می آمد که از قافله جدا افتادم و رسوا روی دست خاک ماندم. یاد پاییز کردم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد. حالم خوشتر که هیچ، بتر شد. خرده باری که داشتم زمین نگذاشته بودم، مرکب برگرداندم به سوی دیار که چندک روز مانده از این ربیع به خریف اسیر را در موطن سپر کنم. در راه یاد پاییز بودم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد، چه ربیع و چه خریف، هل زودتر بگذرد.


# 0



رویایی، داریم؟

I Have a Dream – Martin Luther King, Jr.

Full Text

August 28, 1963 – Lincoln Memorial, Washington, D.C.

(The Third Monday in January, Martin Luther King’s Day)


# 0



من این زندگی را دوست ندارم، این ماه ها و هفته هایی که چاره ای جز گذشتن ندارند، که کسی در خیابان ندود وقتی می روم و کسی قدم نزند وقتی می آیم، که صبح ببینم پیامکی که برایش فرستاده ام رسیده یا نه، و دوباره بفرستم. من این ماه ها و هفته ها را عزیز نمی دارم، که از فرط خستگی پیش محترم ها پشت هم جفنگ های پسر های دبیرستانی از دهنم بیرون می زند و ابروهایم را روی آتش بسوزانم، که نمی شود آنقدر که می خواهم سیگار دود کنم. کسی نیست مرا بخرد. شط به آن خروشانی از فحشم آرام و بی همهمه می گذرد، بگو بگذرند این هفته ها و ماه ها، یا لااقل ببوسشان که قرمز شوند، که دوستشان ندارم؛ نمی بوسی، بگو بگذرند.


# 1




# 0



آنگاه همه چیز را خوردم، و در خانه جز چای خشک باقی نماند از خوردنی ها.


# 1



فاطی خانم را در دفتر فروش بلیت، پشت باجه آن دوشیزه خوشپوش رها کرده ام. دلم را سرگردان کرده ام میان چند، چندین چند. که هی چشمهایم پر و خالی بشود و هی سر نرود که نکند سربرود. مفعول زوری های اجبار، که دست و پا می زند زیر بار "این نیز بگذرد" های مکرر در و دیوار، که هی پتو را از این سرش می کشد به آن سرش و کوشیده و می کوشد تازه نگه دارد زخمایش را، که خواب مدفوع های عظیم جثه تکه تکه شونده می بیند و هر نیم ساعت یکبار چشم باز می کند میان تاریکی سرما، منم.


# 0



من که نباشم چرخی از چرخ های روزگار می لنگد اگر هم بچرخد.


# 1



این تیغی که به تنم انداخته ای را روزانه به چهار و نیم صبح تیز کن، نهل کند شود و نبرد، مگذار به سردی تیغه اش خو کنم، کمکم کن درد بکشم، شایسته ام مدار به عادت کردن و خفتن


# 1



باید این روزا تا می تونم سیگار بکشم، خیلی باید دود کنم، فک می کنم نباید بشه منو بدون سیگار دید، باید تا می تونم تند و سریع سیگار بکشم. این چند روز، سیگار خیلی بیشتر می چسبه، باید بیشتر بچسبه، این روزا اصلا حالم خوب نیست، امامزاده داوود، داوود جون حالم اصلا خوب نیست. داوود من رفته تو سیگار، هی باید آتیشش بزنم که بتونه ظاهر شه بهم اثر کنه، هی باید دود کنم به جای قدم زدن مسیر طولانی پر برفش. من باید سیگار بکشم، باید هرچی می تونم سیگار بکشم.


# 7




# 0



من، هنوز نبریده ام، از بس که تکرار شدم بین خانه و مغازه و اداره و پادگان و بیمارستان و دانشگاه، بس که حادث شدم اینجا و آنجا، بس که طی نکردم راه را، راه راه را. من در یاد کسی نیستم، جلوه نمی کنم بر خاطره بنی بشری، به وجود نیامده ام که طی کنم، نه، اذعان می کنم، هنوز نبریده ام. آمده ام، همین طور که آمده ام، که فحش بدهم و نیمه کاره بمانم.


# 2



اولا هی به خودم می گفتم ولی باورم نمی شد، یعنی باورش خیلی سخته، نمی گنجه تو این کله. هی می خوام واسه خودم دلیل و مدرک بیارم، نمی شه. ملت خر شدن اصلا، بدجوری چتن، چت آقا! چت! یه مزخرفات قلمبه سلمبه ای بار هم می کنن، که خودشون که هیچ، جد پدری شون هم اگه احیانا توسط یکی از نوادگان ابن سینا گا**ده شده باشه باز ازش سر در نمی آره! *س خل شدن کامل رفته پی کارش، باور کن. آدم باس مواظب دهنش باشه، هر *س شعری که یه جا شنیدی و به نظرت قشنگ اومده قواره دهن تو نیست، بپّا چی از اون حلقت می زنه بیرون، ببین داری چی تایپ می کنی، یابو! چیزی که نمی فهمی رو نگو، مث بز قرقره نکن حرفای دیگرونی رو که شاید خودشون هم نمی فهمیدن. زندگی پیچیده است، آره، اما مغز شما (و من) خیلی ساده است. خرین، هی ماسک افلاطون می زنین. هی هندونه بدین زیر بغل هم.


# 0



And when you see me strut
Remind me of what left this outlaw torn

MetallicA - The Outlaw Torn


# 0



در حلقه فقیران قیصر چکار دارد؟

در دست بحر نوشان ساغر چکار دارد؟

در راه عشقبازان زیر حرف ها چه خیزد؟

در مجلس خموشان منبر چکار دارد؟

جایی که عاشقان را درس حیات باشد؟

ایبک چه وزن آرد؟ سنجر چکار دارد؟

جایی که این عزیزان جام شراب نوشند

آب زلال چبود؟ کوثر چکار دارد؟

وآنجا که بحر معنی موج بقا برآرد

برکشتی دلیران لنگر چکار دارد؟

در راه پاکبازان این حرف ها چه خیزد؟

بر فرق سرفرازان افسر چکار دارد؟

آن دم که آن دم آمد، دم در نگنجد آنجا

جایی که ره بر آید، رهبر چکار دارد؟

دایم تو ای عراقی، می گویی این حکایت

با بوی مشک معنی، عنبر چکار دارد؟


سید خلیل عالی نژاد – در آن نفس که بمیرم


# 0



بعد از نه سال تمام بالاخره مسواکم به آرامش رسیده و شب ها به جای کمد در جا مسواکی بالای دستشویی می خوابد، بعد از نه سال می توانم بگذارم حوله ام در حمام بماند و هربار لازم نیست برای حمام کردن تشت زیر بغل بزنم. میوه و ماشعیر و کره پنیرم در یخچال آرامند و بار بعد هم که بروم همانجا خواهند بود. در مستراح خودم می رینم و بعد از نه سال تمام پشت میز خودم می نشینم. همه ادوات و وسایلم به آرامش رسیده اند، نمی دانم خودم با اینکه پرده ها را نصب کرده و حتی چین هایشان را هم یکنواخت پخش کرده ام هنوز آنقدر احساس آرامش نمی کنم که سامانه عامل رایانه ام را جایگزین کنم.


# 3



تابستان نوزده پنجاه و سه، من هنوز خاکستر تو را به بینی می کشم و نشئه می شوم. ا


# 0



دست بردار امیرو، سازشو بردار برو پرت کن تو دریا، دست بردار امیرو، سازشو پرت می کنی؟ الاغ!؟


# 1



صداش می کنم که بیاد ببینه، بعد یه رب می آد، یه کم بالا پایینش می کنه، رو میز تابش می ده، پففف می کنه از زیر سیبیلاش و می گه: "ریدی!" خون خونم رو می خوره که دماغ و سیبیلش رو با هم یکی کنم، بعدم با لگد انقد بزنم تو خایه هاش که برگردن تو شیکمش. ولی هیچی نمی گم. می شینم دوباره به ساختن یه دونه، جدید. از اول.

کلاغه باز اومده نشسته رو هرّه، بقیه کلاغایی که دیدم اصن معلوم نمی کنه که دارن آیا به جایی نگاه می کنن یا نه، اما این با دقت همه وسایل تو اتاق منو می پاد. چند بار امتحانش کردم، جای یه چیزی که عوض می شه دنبالش می گرده، همه چیز رو نگاه می کنه، پیدا می کنه، انگار فک می کنه تا یادش بمونه، بعد می رسه به کار خودش تا دوباره زرتی پر بزنه بره. دوس دارم کارم رو به کلاغه نشون بدم. با صندلی می آم عقب تا کلاغه بتونه کارم رو ببینه، می خوام نظرش رو بدونم. انقد خر نیستم که منتظر باشم حرف بزنه، پس منتظر عکس العملش می شینم. مث بقیه چیزای جدید نظرش رو جلب می کنه، با دقت بهش خیره می شه. می آد جلوتر که نوکش می خوره به شیشه، اما بر خلاف بقیه اوقات رم نمی کنه و پر نمی کشه بره. وای می سته و زل می زنه مث خر. حالا دیگه دلم نمی خواد نظرش رو بدونم، دلم می خواد خفش کنم، نه اینکه از دستش حرصم گرفته باشه یا اعصابم رو خورد کرده باشه، فقط دلم می خواد بعد عمری یه چیز جوندار رو بی جون کنم. یواش پا می شم و پنجره رو باز می کنم، خوبه که به داخل باز می شه، کلاغه تخمشم نیست، زل زده و نگاه می کنه. آروم می رم تو آشپزخونه، چوب جارو رو جدا می کنم و می آرم. برکه می گردم کلاغه داره کارم رو روی میز تاب می ده. لبم باز می شه که : "ریدم، نیست؟"


# 1



تو چه میخی کوفتی تو این مخ کوفتی من که هرچقد چکش کاریش می کنم جاش تو هیپوفیز و هیپوتالاموسم سفت تر می شه؟! چرا نمی کشیش بیرون؟ تا کی باید این آهنگ ها و ترانه ها بوی لاکردارتو واسم زنده کنه؟ کاش می دونستم اسم اون عطری که می زدی چیه تا بنیان کارخونه اش رو از رو زمین بردارم. هربار که ذهنم رو بی نقطه می کنم فردا صبحش تو ایستگاه قطار می بینمت با اون کاپشن نارنجی. دوباره می آی، دوباره می ری، ای تو روحت


# 1



بوی سیلی و شلاق می دی خانوم!


# 0



سرش را می دزدد و به آجر های هنوز مستحکم دیوار تکیه می دهد. گلوله سفیر می کشد و می گذرد. دوباره مسلسلش را مسلح می کند. شانه به دیوار می دهد و با یک چرخش نیمه چپ بدنش را از حفاظ دیوار بیرون می کشد و آتش می کند. پای چپش که از زیر تنش در می رود تازه صدای سفیر گلوله را می شنود. "وای! گند زدی بهروز!" تنش روی همان پای چپی که دیگر نیست خراب می شود و از پشت دیوار بیرون می افتد. مسلسل.

-

به پلیس ها پول دادیم و رد شدیم، دنده بدجوری می لرزید. سر یعقوب که از نیم ساعت پیش داشت روی گردنش تاب می خورد بالاخره روی شانه ام رها شد و توانست خور خور کند. یالان هم که تا نیم ساعت پیش از خطرناک بودن خوابیدن پیش راننده صحبت می کرد خوابش برده بود و کله چربش شیشه را به گند می کشید.

تنم عرق می کرد و نشمینم خیس می شد، دنده هم می لرزید، فک کردم هنوز پنج دقیقه نشده که پول داده ایم و از پلیس ها رد شده ایم، چطور یالان و یعقوب این طور سنگین خوابشان برد. کله یعقوب روی شانه ام قل می خورد. گوشم صدایی کرد و باز شد. انگار که تا حالا کیپ بوده باشد. صدای شلیک شنیدم، از عقب. یعقوب بیدار نشد. چیزی از شکمم بالا آمد و راه گلویم را بست، سرفه که کردم پرید بیرون، بزرگ بود و داغ، ریخت روی سینه پیرهنم که دنده هنوز داشت می لرزید. یعقوب بیدار نشده بود. سرخ بود، دیدم که شکمم باز شده و خون مثل چشمه از لای چربی ها و پیرهنم می جوشد و خیسم می کند. پشت گردن یعقوب سوراخ به قواره یک بیست و پنج تومانی باز شده بود که نوک استخوان گردنش را دیدم و چربی های روی شیشه مغز یالان بود. گفتم "یعقوب، داداش!" داشت گریه ام می گرفت که مردم.


# 0



حریق های پی در پی عذاب...

آزاد راه ها صمیمیت زا هستند، مثل بهار که حساسیت زاست، مسافر و بیابان، راننده و اسب آهنی، مسافر و مسافر، مسافر و جاده، فرمان و چرخ و سوخت و ترمز و ... همه را با هم صمیمی می کنند. به شهر که برسی، [جرعه ای آب می نوشد] به شهر که برسی هرکس مستراح های بیشتری بلد باشد، شاه است. نخند، در زیرزمین های همین تالار های دورچین شده شهر قشنگ، طبقات بلند کیک های آجری که علم شده، مستراح هایی هست که عقل جن هم بهشان نمی رسد چه برسد به ماتحت شاش مرگی که دست از آلت گرفته و پی مسجد و کلینیک می گردد. مستراح ها را که بلد باشی مستقیم می روی و می نشینی و خودت را راحت می کنی، مدیون کسی که نمی شوی هیچ، دیگران را هم مدیون خودت می کنی.

مهم هم نیست، من هم تا چند لحظه دیگر ناپدید می شوم و آدم هایی که به من گوش می کردند با اولین تاکسی که به مسیرشان بخورد می روند که باز پی مستراح بگردند. چمی دانند هر بار در یک مستراح ش... []


# 1



پا برهنه...

پا برهنه در بهشت را دیدم. دو ساعت جلوی سینما منتظر شروع فیلم ماندم و تنها کاری که کردم دقت به سرتاپای مردم بود و موسیقی گوش کردن و سیگار کشیدن، نه زیاد. اولین بلیت را خریدم، اولین اخم را آقای بلیت پاره کن به من کرد و آخرین نفری هم که خودش را از سالن بیرون برد من بودم. دو سال پیش در جشنواره دیده بودمش، اما این بار تنها بودم و فیلم که تمام شد حس می کردم استخوانی در بدنم نیست که نشکسته باشد. "حرف ها، نگاه ها،" ... نگاه فیلم کاملا ضد مذهبی است و جالب اینکه جایزه ویژه سال پیامبر اکرم را هم برده است. از سینما که بیرون آمدم سرم مثل سر خرسی که ده کندوی عسل را با هم خورده باشد ونگ ونگ می کرد، گوشم درد می کرد و مفم آویزان بود چون جرات نکرده بودم توی سالن هورتش بکشم پایین یا بالا، و همه چیز را بدتر و شفاف تر می دیدم.

.

- چی بش بگم؟

- یه چیزی که خوشحالش کنه.

- تو زندگی من چی هست که خوشحالش کنه؟ دروغ بگم؟

.

پریشب خواب دیدم برف آمده تا سر زانو، و دانستم که گرمی هوا همه گرمی قبل از بارش برف بوده، و دیگر اینکه "دیگه هیچی از خدا نمی خوام، کاش فقط یه برف حسابی بیاد"


# 1



و زمین فریاد کشان جان سپرد، وقتی لم داده بودم و به خیال بافته تو می پیچیدم...

Tom Waits – The Earth Died Screaming


# 0