تاوَل

 

 

 

 

 

پيف، چه بويي! بازم بابا تو دستشويی سيگار کشيده، الان درستش می کنم، يه بويی راه می اندازم بدتر از سيگار بابا، خوب شد اول مامان نيومد، دوباره دعوا درست می شد، ... يعنی تا پنج شنبه آشتی می کنن؟ اگه آشتی نکنن از جشن تولد هم خبری نيست. بازم يادم رفت، آب سرد کدوم بود؟ الان دوباره می سوزم؛ امسال ديگه حتما بايد کادو تولد بگيرم، تولدی گفتن، چيزی گفتن، پارسال که اصن يادشون رفت، آخه ماچ که نشد کادو تولد.........

 

- آخ آخ سوختم

- صد بارگفتم شير آب گرم و سرد رو درست کن، پوست به تن بچه نموند............

 

سوختی که سوختی،چرا داد می زنی؟ مرد گنده، الان اگه دوباره دعـــــــوا درست بشه چی؟دوباره می خوای بری اون گوشه گريه کنی؟اووخ ولی بدجوری سوختما،تُووَل نزنه حالا،........

 

- امير علی،بيام تو؟

- آخ خ .........اِ، مامان!

- ببخشيد ، ببخشيد ،خب چرا حرف نمی زنی؟

 

من نمی دونم چرا آدم وقتی دردش می آد داد می زنه ؟چرا اين زيپها رو يه جوری درست نمی کنن که به تن و بدن آدم گير نکنه؟چرا مامان همين جوری در توالتُ واز می کنه می آد تو؟ حالا من چه جوری برم بيرون؟ روم نمی شه که، حالا هم پشت در وايساده می خواد جای سوختگيمُ ببينه، اين دفه ديگه نشونش نمی دم، مردی گفتن، زنی گفتن!... ولی آخه خودش نگاه می کنه.

 

- اميرعلی، چيکار می کنی مامان؟... سوختی دوباره؟

- نه مامان، نسوختم.

- ادا در نيار، اعصابم از دست بابات خورده همشُ سر تو خالی می کنما!

- خيلی داغ نبود.

- ده بار گفتم اول آب ُ چک کن بعد بگير به خودت

 

بازم زد تو گردنم، اين همه جا من نمی دونم چرا وقتی می خوان بزنن صاف می زنن تو اين يه ذره جا

- امير علی جان پسرم می شه مامان نگا کنه ببينه چقدر سوخته؟

بدبخت شدم وقتی اين جوری حرف می زنه يعنی هيچ راه فراری نيست

- نسوخته مامان چيزی نيست

- چرا گريه می کنی عزيزم؟ يه ديقه نگا می کنم، کسی نيست که ....

 

 

من که باور نمی کنم، آخه صدام واسه چی بايد از من بدش بياد؟ من که با صدام دعوا درست نکردم. تازه صدام خيلی هم بچه ها رو دوست داره، خودم ديدم هميشه بچه هارو می بوسه، حتی نگارهم که با نوک کفش زدم تو زانوش هم انقد از من بدش نمی آد که بياد با بمب منو بکشه، چه برسه به صدام که من اصن تا حالا هيچ کاری بهش نداشتم.

بابا مرتب به صدام فحش ميده . من که ازش بدم نمی آد، ولی از ضد هوايی خيلی می ترسم نمی دونم کيه هر روز می آد رو پشت بوم خونه مون ضد هوايی می ذاره، خيلی خطرناکه، آخه اون چيز به اون گندگی، نمی گن سقف خونه مونُ خراب می کنه؟ تازه با اون صدای وحشتناکش.

 بابا می گه ضد هوايی خيلی دوره، رو سقف خونه ما نيست، ميگه اگه ضد هوايی نبود صدام تا حالا صد بار ما رو کشته بود. ميگه صدام از همه ايرانيها بدش می آد، ميگه صدام دوست داره همه ايرانيها عراقی بشن، يا اگه نمی خوان عراقی بشن می کشتشون. ولی آخه اين که نشد حرف، مگه عراقيهــــا می آن ايرانی بشن که ما بريم عراقی بشيم؟

 

 

آخرش صدام دايی اينها رو کشت. نامرد! نويد هم مثل من هيچ وقت با صدام دعوا درست نکرده بود. اون اصن با من هم کاری نداشت. نويد بيچاره، حتما خيلی دردش گرفته، من ديگه دارم گيج ميشم. آخه صدام چرا اين کارای بدُ می کنه؟ انقدر سوال می خوام بپرسم که نگو! ولی نمی شه که! مامان اصلا حالش خوب نيست. داغون شده از بس گريه کرده، بابا هم که ديگه شورش رو درآورده، همين جوری تو خونه سيگار می کشه، اگه مامان حالش بد نبود حتما دعوا درست می شد.

پس صدام جدی جدی از همه ايرانيا بدش می آد. نگار ميگه همه عراقيا از همه ايرانيا بدشون مياد. انقد بدشون می آد که می خوان بکشنشون. حالا که اينطوره منم از همه عراقيا بدم می آد ميخام همشونُ بکشم، همشونُ

 

 

امروز دوباره خودمُ تو دستشويی سوزوندم ولی اين دفه ديگه داد نزدم، فقط يه کمی گريه کردم. پشتم تُووَل زده، نمی تونم بشينم. اگه مامان بفهمه حتما می زنه تو گردنم، ولی نمی فهمه.

دلم خيلی واسه مامان می سوزه، بيشتر از پشتم. گريه ام می خواد بگيره. مامان اين روزا همش يواشکی گريه می کنه، وقتی گريه می کنه منم گريه ام می گيره. يه دفه که داشت گريه می کرد پريدم تو اتاق و زدم زير گريه، مامان نزد تو گردنم، بغلم کرد و فشارم داد، خيلی فشارم داد، داشتم خفه می شدم، بازم داد نزدم، ولی خيلی گريه کردم. مامان يه جوری می لرزيد که ترسيدم. خواستم ازش بپرسم واسه چی گريه می کنی ولی ترسيدم. می ترسم به خاطر يه چيز خيلی ترسناک گريه کنه.

فکر کنم به خاطر اون هواپيمائه گريه کنه، اون که صدام نامرد تازه خريده، همون که رادار نمی تونه ببينتش. يعنی ضد هوايی ها هم نمی تونن ببيننش. اونوقت راحت می آد و مـــا رو بمبارون می کنه و می ره. وقتی تلويزيون اينُ گفت من خيلی ترسيدم، رفتم تو حموم گريه کردم. فکر کنم مامان فهميد ولی چيزی نگفت.

بابا با همه دعوا درست می کنه. بابا می گه تا نرفتيم زير آوار بايد از اينجا بريم. بابا می خواد ما رو بفرسته پيش مامان بزرگ و خودش بمونه اينجا. می گه اينجا امن نيست، دائم بمبارون می شه. مامان هم که فقط گريه می کنه.

مامان ديشب نذاشت من تو اتاق خودم بخوابم. من و نگارُ هم برد پيش خودش خوابوند. من يه طرفش نگار يه طرفش. بابا هم جفت من خوابيد. مامان مث بچه کوچيکا شده بود. هزار بار جای ما رو عوض کرد، هی تو اينجا بخواب، تو اونجا بخواب، نمی دونم چرا بابا دعوا درست نکرد، هر چی مامان گفت همه رو گوش کرد. من ترسيده بودم، نگار هم همين طور، از قيافه اش پيدا بود. من همش می خواستم برم تو حموم گريه کنم ولی نشد. مامان محکم دست هر دومونُ گرفت و خوابوندمون ولی چه خوابی؟ تا صبح از بس گريه کرد و هی بهم دست زد نذاشت اصلا بخوابم. اون يه ذره هم که خوابيدم همش خواب ديدم رفتم زير آوار. من از اينکه برم زير آوار خيلی می ترسم.

صبح که بيدار شدم صدام هنوز ما رو  نکشته بود.

 

 

 

خدايار دوستار

اصفهان مهر ماه هشتاد و سه

 

khodayard@khodayard.com