روال عادی
خلالهای سيب زمينی را که شسته بود و خشک کرده بود، ريخت توی روغن داغ : جلز. دانه آخرش را که با قاشق هل داد و انداخت توی ماهيتابه، يک قطره آب ته ظرف افتاد توی روغن و روغن داغ پاشيد تو هوا، سريع کشيد عقب، تمام دست و بالش دون دون سوخت.
پياز داغها داشتند سياه می شدند. در همين جريان قاشق چوبی افتاده بود پشت گاز. با کلی درد سر درش آورد. پيازها سوخته بودند. دوباره پياز درآورد، شست و پوست کند و خورد کرد و اشک ريخت و روغن داغ و دوباره : جلز. داشت پيازها را هم می زد که صدای گريه آيدا بلند شد. اين بار زير پيازها را خاموش کرد و دويد طرف اتاق بچه. صورتش پر از اشک بود. دلش برايش سوخت. بغلش کرد.
- " الهی فدات شم. چی شده؟ قربون اون اشکات برم." که بو زد زير دماغش.
- " چيکار کردی مامان؟" بلندش کرد و بردش دم روشوئی، به شکم انداختش روی يک دست و با دست ديگر گره پشت لاستيکی را باز کرد. برش گرداند و گره جلو را باز کرد و لاستيکی را درآورد، بو پيچيد تو دماغش : " اوه، اوه، چه بوئی هم می ده!" نفس کشيدنش با دهن شد و خيلی سخت. لاستيکی را با يک دست جمع کرد و گذاشت گوشه روشوئی.
شير آب را باز کرد و بچه را شست. به محض اينکه آب ريخت رو تنش گريه اش بند آمد، گل از گلش شکفت : " الهی که قربون اون تنت برم من، گل من، گل بوگندوی من." يه ماچ گنده هم ازش گرفت.
حساب شستش، آوردش و دوباره لاستيکيش کرد، آرام خوابيده بود. گذاشتش توی رختخوابش و رفت سراغ آماده کردن صبحانه آرش که هنوز خواب بود. ديگه بايد بيدار می شد.
تا چائی را دم کند و ميز را بچيند آرش بيدار شده بود. تابستان بود و مدرسه نمی رفت. با صورت پف کرده و لب و لوچه آويزان آمد و نشست سر ميز، بق کرده بود. بدون اينکه سرش را بلند کند سلام کرد. هنوز يادش بود، ديشب چون موقع قطع برق و آژير قرمز توی حياط آتش روشن کرده بود، تنبيه شده بود. می خواست مهربان باشد ولی بروی خودش نياوُرُد.
هزار مرتبه برايش توضيح داده بودند که : " بابا جون، مامان جون، وقتی هواپيماهای عراقی می آن بالای سر شهر، برقها رو قطع می کنن که اون شهر رو نبينن، خب اگه تو آتيش روشن کنی از اون بالا ممکنه آتيش رو ببينن و شهر رو پيدا کنن و هر چی بمب دارن بندازن و مردم رو بکشن." ولی ديشب باز آتيش روشن کرده بود.
لقمه گرفت و داد دستش. آرش لقمه را گرفت و گذاشت تو دهنش. همين طور که به ميز خيره شده بود يواش يواش جويدش. وقتی قورتش داد اشکهايش افتادند بيرون. دو تا گلوله روشن اشک از چشمهای پف کرده اش پريدند روی گونه هايش. سرش را بالا آورد و به مادرش نگاه کرد. دماغش را بالا کشيد و آرام خزيد توی بغل مادرش و گريه کرد :
- " مامان... هواپيماها کی ديگه نمی آن؟.... "
- " وقتی جنگ تموم بشه مامان جون" دستش را کشيد روی موهای بهم ريخته سرش.
- " جنگ کی تموم می شه؟" و گريه کرد. بقيه صبحانه اش را با فين فين خورد.
برنج را پاک کرده بود و می خواست خيسش کند، آرش تلويزيون نگاه می کرد و آيدا پستانکش را می مکيد و توی روروکش اين طرف و آن طرف می رفت.
ناگهان زمين از زير پايش در رفت و محکم از پشت خورد زمين. تمام شيشه ها شکستند و پخش شدند توی هوا، ظرف برنج هم که از دستش پرت شده بود خورد زمين و برنجها پاشيده شد کف آشپزخانه، خيلی نزديک انداخته بودند، حداکثر دو خيابان دورتر، چند تا دانه خورده شيشه ريخت روی تنش که چيزيش نشد ولی غذاها پر شيشه شدند، خيلی ترسيده بود. با سر پريد تو ی هال. پايش رفت روی شيشه و چند جايش پاره شد. آرش آيدا را بغل کرده بود. آيدا تا مادرش را ديد زد زير گريه. موهايش را از جلوی چشمش کنار زد و آيدا را که به پهنای صورت اشک می ريخت بغل کرد.
دست آرش را گرفت و رفت کنار تلويزيون. همانجائی که هميشه وقتی آژير قرمز می زدند می رفتند، ناصر، شوهرش، می گفت که محکم ترين جای خانه است : کنج ديوار و زير در اتاق خواب. قلبش می خواست سينه اش را بدرد و بيرون بپرد. آيدا هنوز گريه می کرد. اشکهايش را پاک کرد. تازه حس کرد که کمر و پايش چه دردی می کنند.
همانجا توی پناهگاه خانگيشان نشست. آرش را چسباند به خودش و گوش تيز کرد تا صدای آژير را از بلندگوی مسجد بشنود. برق هم قطع شده بود. تازه صدای آژير را از بين همهمه مردم تشخيص داده بود که صدای ضدهوائی بلند شد : تَتَتَتَتَق تَتَق.
سرش را چنان به سرعت به سمت سقف برگرداند که گردنش صدا کرد. فکر می کرد توپ ضد هوائی را گذاشته اند روی بام خانه شان و از آنجا شليک می کنند. آرش آرام گفت :" نترس مامان، ضد هوائيه" گريه اش گرفت. آرش و آيدا را محکم به خودش فشرد، آيدا جيغ زد.
يک صدای ديگر آمد. حس کرد نزديکتر شده، يکی ديگر، نزديکتر، يکی ديگر، باز هم نزديکتر، حس کرد بعدی حتما پناهگاهشان را ويران خواهد کرد، حس کرد بعدی مستقيم بر سر آنها فرود خواهد آمد. يکی ديگر و يکی ديگر و ناگهان دو سه تا با هم و باز هم دو سه تا با هم. حدس زد که 20 جائی را بايد زده باشند.
نگران ناصر بود و نگران مادرش و نگران خواهرش و نگران تمام آشناهايي که در شهر داشت. نگران اين بود که نکند عراقيها شهر را بگيرند، شنيده بود که يکبار تا "حميديه" آمده اند. هيچ تصوری از اشغال شهر نداشت. به فلسطين فکر کرد به زنهايي که کتک می خوردند، وحشت سياهی تمام تنش را لرزاند. ناگهان دو سه تا هواپيما با هم ديوار صوتی را شکستند و حس کرد پرده گوشش می خواهد پاره بشود. با يک دست گوش آرش را گرفت و با يک دست گوش آيدا را و سرشان را محکم به سينه اش فشار داد. چند لحظه بعد صدای ضد هوائی قطع شد و خيلی واضح از بلندگوی مسجد شنيد که :"صدايي که هم اکنون می شنويد علامت وضعيت سفيد است و اين به آن معناست که خطر حمله هوائی رفع شده است. از پناهگاه های خود خارج شويد." و صدای آژير که مغز را می خورد. نفس راحتی کشيد و همان طور چسبيده به بچه ها و خيس عرق و پريشان بلند شد و افتاد به جان تلفن: اول ناصر، بعد مادرش، خطهای تلفن گنجايش اين همه تماس را نداشتند. تمام مردمی که زنده مانده بودند می خواستند مطمئن شوند که آيا کسانی که دوست می دارند نيز زنده اند يا نه؟
بعد از اينکه با مادرش صحبت کرد گوشی را گذاشت تا اگر کسی می خواهد، زنگ بزند. خواهرش زنگ زد و هر دو تا صدای هم را شنيدند گريه کردند. مثل مادرش، ناصر اما گريه نکرده بود فقط تند و تند احوال بچه ها را پرسيده بود. رنگ آرش مثل گچ سفيد شده بود، خودش را از بغل مادرش کشيد بيرون و دويد و رفت توی حياط و شروع کرد به سنگ پراندن به آسمان و فحش دادن. بدترين فحشهايي که بلد بود :"پدرسگا، ديوثا، ديوثا، پدرسگای ديوث" رفت گرفتش و آوردش تو. آرش می لرزيد و فحش می داد. چشمها و صورتش پر از خون شده بود و لبهای سرخش تکان می خورد. نشاندش و برايش آب آورد.
تا ظهر به همه جا زنگ زد.
نشسته بودند و با ناصر چای می خوردند و تلويزيون نگاه می کردند و گپ می زدند. آرش و آيدا هم توی کوچه بودند که صدای شيرجه هواپيما آمد و بعد صدای دو تا انفجار، آرش و آيدا در را باز کردند و دويدند توی خانه :" ما ديديمش، وقتی شيرجه زد کَفِش رو ديديم بمبهاش رو هم ديديم خيلی پائين بود، خيلی پائين، يه کم بالاتر از درختا، من پاهای خلبان رو ديديم. کَفِش شيشه ای بود مامان، ما ديديمش"
آيدا خيلی ذوق کرده بود:
- همين بالای کوچه خودمون رو زد. دو تا بمب انداخت. خيلی اَن. شيش هفت تائی "ميگ" می شن. بيا بريم ببينيمشون.
صدای ضد هوائی بلند شده بود. از همه جا به همه جا می زدند.
با هم رفتند روی بام و هواپيماها را ديدند. تو هوا يک دايره زده بودند. هفت تا بودند. يک دايره زده بودند و پشت سر هم روی آن می چرخيدند، بمبهايشان را می ريختند و می رفتند و يک سری ديگر می آمدند و می ريختند و يک سری ديگر...
آيدا خيلی ذوق می کرد :
- می بينيشون بابا؟ می بينيشون؟ دارن بمباشون رو ميندازن نه؟
- بابا اينا يه سری ديگه اَن آره بابا؟ مامان هر کدومشون چند تا بمب دارن؟
- نمی دونم مامان
- بابا چند تا بمب دارن هر کدوم چند تا بمب دارن؟
- منم نمی دونم بابا ولی فکر می کنم هفت هشت تائی بشه
تا اينکه رفتند و ديگر به جايشان سری جديدی نيامد، آرش پريد روی دوچرخه که برود و ببيند که بمب کجاها افتاده و چه کارها کرده است و مردم چکار می کنند. آنها هم برگشتند پائين. ناصر آيدا را بغل کرد و بوسيدش. آيدا بلبل زبانی می کرد:
- بابا تو دماغتم سيبيل داری؟
چای ها سرد شده بودند. همين طور که بساط چای را جمع می کرد پرسيد:
- شام چی می خوری ناصر؟
- هر چی که هست، اصن حاضری می خوريم، نون و پنير و هندونه و خيار
آيدا گفت :"مگه الآن صبحه؟" و خودش را چسباند به پدرش، ناصر بوسيدش.
7/5/80
اصفهان
خدايار دوستار